چشمه نور
هر چند كه در كوي تو مسكين و فقيريم
رخشنده و بخشنده چو خورشيد منيريم
خاريم و طربناك تر از باد بهاريم
خاكيم و دلاويزتر از بوي عبيريم
از ساغر خونين شفق باده ننوشيم
وز سفره رنگين فلك لقمه نگيريم
برخاطر ما گرد ملالي ننشيند
آئينه صبحيم و غباري نپذيريم
ما چشمه نوريم بتابيم و بخنديم
مازنده عشقيم نمرديم و نميريم
همصحبت ما باش كه چون اشك سحرگاه
روشندل و صاحب اثر از مرغ اسيريم
آن كيست كه مدهوش غزلهاي رهي نيست؟
جز حاسد مسكين كه بر او خرده نگيريم
ترانه ای از رهی معیری
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 18:47  توسط رضا
|