لطفی ! یادت می آید چه شبی بود ؟
(به تاراج هيچ ؛ نامه پنجم از كتاب خاطرات مرتضي رضوان در باره استاد محمدرضا لطفي)
یک سرنا و یک دایره زنگی ، یک ویلن و یک تار مجموعه ی سازهای خانه ی تو بود .
روزی به خانه ی تو آمدم . صدای پیانو و آواز سیما می آمد به اتاق که رسیدم دیدم یک پیانو نیز به سازهای تو اضافه گشته است .
چشمان سیما پر از برق شادمانی بود .
سیما به اشتیاق تکمه ضبط را فشرد . طاهر زاده می خواند . صدای او ترا سخت می آزرد . گفتی : سیما ؟
سیما گفت : فقط یکبار دیگر ، مرتضی دوست دارد.
سیما چنان استوار بود که پس از گذشت ماهی ، فقط از خانه ی تو صدای صفحه های یوسف شنیده میشد.
تو سخت می کوشیدی و به سعی می نواختی .
شب و روز نداشت ، اگر در راه نبودی بر کار بودی . حتی اگرزمانی به گشت به جایی خوش می نشستیم ، تو آنجا نیزفرو گذار نبودی .
کار رام دست ما میشد .
دنیای تو رونق جانت شد . سیما می گفت ، می خواند ، می آموخت و لحظه ای نمی ماند . از هنسه تا باخ ، از باخ تا راول ، از قمر تا یوسف ، از نوحه های آشورا بر سر چارسوق تا صبا و تهرانی و خالقی و کلنل ، گلچین هایی در خانه نواخته میشد.
خانه ی ما پر از برکت و زندگی بود . هیچ جای خانه نمی لنگید . همه جا برق می زد آشیزخانه نیز دایر بود.
کتلت های شهاب را نمی شود از یاد برد.
سیما دوست داشت چیزی به زمان بدهکار نباشیم . دست ما در دستش ، بهر جا می دویدیم . ما می آموختیم که حتی در زمان تراشیدن ریش نیز از خواندن نمانیم .
( لطفی سالهای درازی است که ما ریش خویش را دیگر نمی تراشیم !! )
فتحی می گفت : « سر من شکسته بود . در کنار جوی سر را به دست گرفته بودم سیما با پنبه ای و دوایی از داروخانه باز گشت . پنبه را به مهر بر پیشانیم گذاشت و گفت : فتحی تا خون پیشانیت بند آید این مقوله را از جامعه شناسی هنر آریان پور بپایان رسان . »
چه شادمان بودیم و چه خوب پیش می رفتیم .
روزی دیدم سیما آمد و گفت : زود لباسهایتان را بپوشید « اوس ابراهیم » منتظر ماست . او را نمی شناختیم ولی میدانسیتیم که از عزیزان خانه ی سیماست . مخالفتی نبود . آماده شدیم . خیابان امیریه را پیمودیم ، به کوچه ای پیچیدیم .
سیما در خانه ای را نواخت .
مردی با سیمایی روشن در بروی ما گشود . صفا بر در ودیوار این خانه ی کهنه موج میزد . سادگی زندگی این خانه ، احترامی ویژه در انسان بر می انگیخت .
ایشان پارچه ای بر کف اتاق گسترده و با سازی ، در آن مشغول بودند .
برایمان چای آوردند ، عجب رنگی داشت کمتر جایی میشد به این درخشش چایی دید ، همه چیز این خانه یکدست بود . یعنی بدانگونه بود که باید باشد ، اگر غیر از این بود مردی چنین به عظمت سادگی و پیرایگی هنر نمی توانست از این خانه برآید .
ساز در دستشان را برداشتند و بدست تو دادند و گفتند : « می شود بنوازید ؟ »
سیما سراسیمه گفت : لطفی در نواختن تار چیره دست است .
گفتند : منظورم این نیست که ایشان به چیره دستی بنوازند من دلم می خواهد صدای این ساز را بشنوم .
لطفی تو آرشه بر ویلن کشیدی و قطعه ای نواختی . ایشان مرحبا گفتند و گفتند که صدای تار شما حتماً شنیدنی است . بعد رو بمن کرد و گفت : شما چه می نوازید ؟ گفتم به شنیدن عادت دارم که خویش را بنوازنم .
چشمانشان درخشید . نگاهشان در جانم نفوذ کرد . یگانه شدیم و قرار بر این گذاشتیم که ایشان برای شنیدن ساز تو به خانه ی سیما بیایند .
آمدند و شنیدند و چه حالی شدند . بعد به مهر ، ما را به خانه ی دو استاد آذربایجانی که در نهایت تأسف نامشان را از یاد برده ام و دعوت کردند . یاد آنان حتماً به خاطر تو هست .
لطفی ! یادت می آید چه شبی بود ؟ مردی بسن بالای هفتاد ، تار می زد و دوست دیگرش که ترانه سرای سرودهایش بود با او همنوایی میکرد.
آنها نواختند و خواندند و سر آخر به احترام ساز را بتو دادند . تو نواختی .
غوغایی بر پا شد .
آنان که به کهولت نشسته بودند به جوانی ، بر خاستند . چشمان استاد برق می زد . او کار خود را کرده بود و پیام خود را به آنها به نیکی رسانیده بود .
استاد لب گشود و گفت : گفتم که موسیقی نمی ماند ! دیدید ؟ آنها از شادمانی می گریستند .
با استاد از خانه برآمدیم و به گونه ای دیگر راهی زندگی شدیم . تا خانه که راه زیادی بود پیاده پیمودیم . در خانه ، « استاد قنبری » شانه های ما را بگرمی فشرد و گفت : بچه های امیدوارم شانه های پرتوانی داشته باشید که بتوانید بار را سلامت به مقصد برسانید.
« سخت است ، اما امیدوارم که بتوانید . »
چه شوری داشتیم و به خود میگفتیم : « حتماً می توانیم . »
سرشار و پربار از آشنائیهای تازه از هم جدا شدیم .
