تبليغاتX
چپ راست کوک

چپ راست کوک

تحلیلی و انتقادی

 

به تاراج هيچ

صبح جمعه بود . تلفن زنگ زد . سیما با صدایی شفاف گفت : مرتضی می بینی چه هوایی است ! می خواهیم از خانه بیرون بزنیم و به دیدن مردم رویم ، اگر کاری نداری منتظرم . کاری نداشتم دوربینم را برداشتم و به راه افتادم فکر می کردم می خواهیم عکاسی کنیم . بعد از بارشی شبانه در هوایی دل انگیز گیاه و آفتاب یگانه تر بودند . من میرفتم و همه چیز به عشق می انجامید . بخانه ی سیما که رسیدم همه چیز مهیا بود . لطفی تو هم آنجا نشسته بودی ، یکه خوردم . سیما میانه گرفت و به شادمانی ، از خانه به در آمدیم .

یادت می آید به کجا رفتیم ؟ شاید بخاطر آوری ! زیرا این یکی از روزهای بزرگ در زندگی توست . شاید سرآغازی باشد . نمیدانم . در میدان گمرگ از ماشین پیاده شدیم . بازاری بود که همه چیز داشت . از آهن تا حریر . از حریر تا فقر و از فقر تا مردم . حضور ما در آن بازار وصله ی ناجور بود .

یادت می آید سیما چقدر عاشق بود و چگونه با مردم می توانست بیامیزد و یگانه شود ؟ او از جلو می رفت و ما از پس . از مردم سراغ کسی را میگرفت که ما نمی شناختیمش . بالاخره دریافتیم کسی را که سیما می خواهد هنوز ببازار نیامده است .
برای گشتن فرصت خوبی بود .
در آن بازار زنانی بودند با چهره ای شکسته و تنی خسته ، خود را دیگر تمام کرده بودند و اکنون گرد می فروختند .
دست فروشانی بودند که برای یک لقمه نان خود را نیز عرضه میکردند .

 سرمایه دارانی بودند که سرمایه شان از یک وعده غذا تجاوز نمی کرد . کسانی نیز پیدا می شدند که به مهر می گفتند : آقای ، خانم ، مواظب جیبتان باشید ! عده ای از سروکول هم بالا می رفتند و حق خویش را از هم می خواستند و نمی دانستند که حقشان کجاست . سرآخر از خویش برآمدیم . گفتند : یوسف می آید .

نگاه کردیم مردی استوار براه می آمد . برسم بزرگان گام بر میداشت ، گوئیا سردار بازار بود .
یوسف آمد و سیما با او به گفتن برخاست ، سیمایی تلخ داشت و بگفته مردم رام نگشتنی بود . می گفتند او عاشق است و هیچکس را در حریم او راهی نیست . بعد از مدتی سیما به جانب ما بازگشت و گفت نمی دانید چه شانسی ، یوسف مارا به خانه ی خود دعوت کرده و گفته است « منتظر باشید ، تا کارهایم را انجام دهم . »

مدتی طولانی به انتظار مردم را نظاره کردیم . روی زمانه سیاه که روزشان چون مویشان سیاه بود . از دور می دیدیم یوسف در کنار دکه ای نشسته است ، چای می نوشد . سیگار می کشد . آنچنان آرام که پنداری کسی در انتظار او نیست .

سرآخر انتظار به پایان رسید . یوسف آمد . با تواضع ، ادب کردیم . با عدم اطمینان من و تو را نگاه کرد ، بعد چشم به سیما دوخت . چهره اش کمی نرمتر بنظر آمد . گوئیا حضور ما را به جمال سیما بخشیده است . او با سیما از جلو میرفت و ما به دنبالشان .
رفتیم از ورودی شهر نو گذشتیم ، به کوچه ای پیچیدیم ، کلید یوسف به قفل درخانه اش چرخید و ما اجازه ورود یافتیم .

لطفی ! تو نباید هیچگاه این خانه را از خاطر محو کنی . این خانه با حال ویژه و قامت شکسته اش در سرنوشت تلخ موسیقی کنونی ایران سهم ویژه ای دارد !
 از در ورودی خانه ، کناره راهرو تا سقف اتاق صفحه بود . از اولین تا آخرین ، از هر کدام نه یک که چند .
اولین صفحه ای که بنوازش درآمد یادت می آید چه بود ؟
حتماً !!
یک عراق بانویی ، می خواند که در سرنوشت تو سهم بزرگی بخویش اختصاص میدهد .
« صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ایدل
جانب عشق عزیز است فرو مگذارش »

قدرت ویژه ای در این آواز بود ، دلم میخواهد همه بشنوندش چون تغییراتی که درنوع خواندن درزندگی آوازی این خواننده پیش می آید مبین تغییراتی اساسی در موسیقی ایران است .

 یوسف برایمان چای آماده کرد . از اشتیاق ما بوجد آمده بود . سیما مهربانی میکرد من از اعتبار کارهایی که می شنیدم سخن میگفتم . یوسف مشتاقانه میگفت : « در زندگی هیچ لحظه ای باندازه لحظه ای که انسان همنفس دارد ارزنده نیست و لحظه ی هم نفسی تمام زندگی است »
لطفی ! امروز حرف او را بسیار بهتر می فهمم .
 یوسف با احتیاط صفحه را از گرامافون برداشت و گفت این مبداء بود حالا دوست دارید بجلو برویم یا به گذشته برگردیم .
گفتم با جلویی ها تقریباً آشنائیم ما را به گذشته ببرید شاید به عمق نزدیکتر شویم .
یادش بخیر چه خنده تمسخر آلودی کرد . « احساس کردم فهمیده است که دارم درسهایم را پس میدهم . »
صورتش تلخ شد زیر لب در حالیکه دستش از روی جلد صفحات میگذشت گفت : سخت است ، کار هر کس نیست به عمق رفتن و نماندن شرط است خیلی ها رفته اند و پوسیده اند اگر کسی رفت و ریشه کرد و سر برآورد اهمیت دارد .

یک صفحه از روح انگیز نواخته میشد . تو ساکت بودی ، سیما غرق هیجان بود و من غرق لذت ، گفتی : « میشود اینها را ضبط کرد ؟ » سئوالت باعث برآشفتن او بود .
با خشونت گفت : « اینها عشق من هستند دوست ندارم هر کس و ناکس دستمالیشان کند . » به فکر فرو رفتم .
سیما گوئیا سالیان دراز دوست یوسف بوده است . با او به مهر می گفت و همپای او گام در دنیای خاطراتش می گذاشت .
نواها شنیدم . سخنها گفتیم . زندگی کردیم . شب نزدیک بپایان بود که بازگشتیم .

(نامه ی سوم از کتاب "به تاراج هیچ" نوشته مرتضی رضوان در باره محمدرضا لطفي)


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 11:55  توسط رضا  |