به تاراج هیچ !
لطفی !
می خواهم در این نامه باز هم اندکی بیشتر به خویش اشاره کنم تا بدانی در کجای زندگی ایستاده بودم و در آغاز آشنائی ما ، چه در من می گذشت .
تازه از بندرعباس بازگشته بودم . خاک آنجا دامنگیر دلم شده بود . علیرغم این ، حکم حاکم بود و من می بایست باز می گشتم . در مدرسه عالی تلویزیون و سینما مدیر دروس شدم . چه سالهای خوبی بود و چه بچه های خوبی آنجا درس می خواندند . همه با آگاهی می کوشیدند . کارم سخت بود اما حضور بچه های خوب زمانه در کنارم شادمانی ویژه ای به زندگیم میداد . سیمای جدی ، معصوم متفکر و بیشتر تلخ دانشیان را ، خنده های شادمانه شیرین جاهد نرم می کرد . رفتار یکسان مهوش مهدابی و سیمای روشنش در کنار علامه زاده برایم فهمی ویژه بهمراه داشت .
دنیای خاص منیژه عراقی زاده ، مهربانیهای خالویان ، متانت سماکار ، نگرانیهای همیشگی خانم گیتی حکیمی ، بالا پایین رفتن های خانم شهین وفایی و ... امتحانات چه حال و هوایی داشت . همه در حال هیجان بودیم . زمانی که بچه ها امتحان میدادند گوئیا امتحان مسئولان مدرسه نیز بود . نه تنها امتحانات شفاهی و کتبی بچه ها در زمینه های مختلف برایمان هیجان انگیز بود بلکه کارهای عملی آنها بیشتر ما را به هراس وامیداشت زیرا آینده بچه ها ، بیشتر به کارهای عملیشان مربوط میشد.وقتی فیلمهای ساخته شده ی بچه ها برای داوری به هیئت داوران سپرده میشد تا آمدن نتیجه ، ضمن بی تابی ما ، در مدرسه ، سکوت ویژه ای حاکم بود . گوئیا حادثه ای در شرف تکوین است .
مدرسه مادر آن دوره به معنی واقعی هنر بسیار نزدیک بود . جان زندگی در آن جاری بود . چون همه ی ما با هم در تمام مسایل درس و مشق و کار و مشکلات شریک بودیم . وقتی بچه ها کار میکردند ما از التهاب میسوختیم .
روزی نتیجه همه فیلمهای ساخته شده آمد همه ی فیلمها نمره قبولی داشتند جز فیلم دانشیان چه تاسفی همه را فرا گرفته بود .
خانم وفایی گریه میکرد . من ساکت بودم و خانم حکیمی دنبال راه حل میگشت . سرآخر نامه ای به آقای قطبی مدیر تلویزیون ملی ایران نوشتیم ودر آن توضیح دادیم که پاره ای از نقص های فیلم ناشی از پیوند عجولانه فیلم بوده است . با این نامه ما موفق شدیم تا بتوانیم شبی دیگر با تغییراتی در فیلم ، داوران را برای داوری مجدد به تماشای فیلم بنشانیم .
همه ی بچه ها جمع بودند . هر که هرکاری می توانست بکند کرد . اما دانشیان آنچه را که میخواست برگزید .
یاد پرویز مقدسی هم گرامی او هم در این زمینه تلاشی بسیار نمود .
تاریخ داوری مجدد مشخص شد . خانم حکیمی برای جلب نظر داروان هر کاری می توانست بکند کرد و چنان صحنه را آراست که دل هر داوری نرم گردد.
داوران آمدند – چه پذیرایی با شکوهی – فیلم به نمایش در آمد . همه تحت تأثیر فیلم بودند چهره ها شادمان بود . خانم حکیمی بیش از همه احساس موفقیت می کرد.
پس از پایان نمایش همه چیز آشفته شد . آقای قطبی از جای برخاستند . گفتند : « خانم پذیرا ئیتان بسیار جالب بود ، مادرتان شیرینی های خوشمزه ای پخته بودند ، اما همه باید بدانید که با قطار نمیتوانید از تلویزیون بگذرید . »
حالت چهره ی فریدون رهنما همیشه در خاطرم زنده است و قطبی به خشم رفت . شادمانی بر چهره ها یخ زد . هیچکس هیچ نظری نداشت . روزگار بدی بود مثل امروز ، شاید کمی بهتر ، شاید کمی هم بدتر . گوئیا این یک سنت است که در ایران با هیچ تغییری تغییر نمی کند . یکنفر است که می تواند تصمیم بگیرد . دیگر کاری از دست هیچکس ساخته نبود . دانشیان پذیرفت که باید تلویزیون را بگذارد و دنبال کار خویشتن گیرد .
نشستم . او تصمیم گرفت معلم شود . خانم حکیمی بدرستی در جنوب ایران معرفیش کرد و او به پیمودن سرنوشت خویش پرداخت .
حال و هوایم چندان خوب نبود . غروب یکی از روزهای پائیز بود . در زدند سیما آمد برخلاف همیشه پیراهنی زیبا برتن داشت – یاد مادر بخیر – خندید و گفت سیما جان ماه از کدام طرف برآمده است ، سیما در جواب مادر گفت مادر کجایش را دیده اید در کیف خود را گشود کراواتی را درآورد و گفت : مرتضی هم امشب کروات میزند .
هر چند شوخی اش پنداشتم علیرغم این آشفته گفتم :« هرگز » . سیما می خندید و می گفت فقط برای یکبار .
گفتم : نمی شود .
گفت : برای یک کار درست میشود .
نمی دانم ، تو بهتر می دانی ، سیما هر کاری میخواست قادر بود انجام دهد و هر بلائی که می خواست می توانست بر سر آدم خراب کند .
ساعتی بعد که تصویر خود را در آینه های تالار رودکی دیدم قیافه ای خنده دار داشتم و بر خلاف سنت روشنفکران زمان ، کراواتی صورتی بر گردن و کت و شلواری سفید بر تن داشتم . هنوز هم آنها را دارم و هر از گاه آنها ر می پوشم .
دلم می خواست کسی در آن قیافه مرا نبیند . خوشبختانه شانس یاوریم کرد و طبق رسمی کهن که سیما داشت و فکر می کنم هنوز هم دارد نه چند دقیقه بلکه بیش از یکساعت دیر رسیده بودیم پشت درهای بسته سالن ایستادیم و صدای موسیقی را شنیدیم .
نوازندگان می نواختند و خوانندگان در بزرگداشت انقلاب میخواندند . نام تو هم در بروشور جزو نوازندگان بود .
گوئیا قلبم از حلقم درآمده بود . مدرسه . فیلم . کار . بچه ها . دانشیان . انقلاب ، سرودهای انقلاب ... گیج بودم . حال تهوع داشتم دلم از انقلاب آشوب بود . اینهمه انقلاب سفید یا سبز برای یک ملت بزیر بند !! سیما می گفت : بهتر است در پایان ترا در پشت صحنه ببینیم در انتظار پایان در گوشه ای نشستیم .
احساس میکردم آب از سرم گذشته است بدون هیچ مخالفت پذیرفتم . موسیقی پایان گرفت بادمجان دور قاب چینان کف زدند . جاوید شاه گفتند . درها باز شد بیشتر کسانیکه خارج میشدند از مقامات بلند پایه ارتش بودند چون جشن بمناسبت یکی از اعیاد دولتی آنزمان بود .
برای ورود به تالار و دیدن تو منتظر شدیم کمی خلوت شود تا بتوانیم در پشت صحنه به ملاقات تو آئیم .
کمی که خلوت شد ، خواستیم از پله های کنار به پشت صحنه برآئیم . گفتند ممنوع است باید از در بیرون تالار به پشت صحنه رفت . از تالار بیرون آمدیم از باغ گذشتیم . پرسان پرسان به در ورودی پشت صحنه رسیدیم . سراغ ترا گرفتیم .
گفتیم : چند لحظه پیش هنرمندان !! رفتند .
باز هم دیر رسیده بودیم .
در خیابان سیما به اصرار می گفت باید بخانه ی لطفی برویم و بگوئیم که کارت را شنیدیم . این بهترین لحظه برای شروع زندگی با لطفی است . گفتن :« سیما جان رحم کن » اما علیرغم میلم در نهایت تعجب ، خود را در تاکسی و در راه خانه تو دیدم .
وقتی رسیدیم پنجره ی اتاقت باز بود تو بر روی تخت دراز کشیده بودی و می نواختی چند نفر زن و مرد در گوشه و کنار لمیده بودند و در عالمی دیگر سیر می کردند .
برآشفته گفتم ! دیگر اینجا جای ما نیست باید زود برگردیم .شاید بدلیل لحن من بود که سیما بدون اینکه بداخل اتاق بنگرد ، قبول کرد و ما بازگشتیم .
هیچ حرفی برای زدن نداشتیم . کراواتم به جیبم ، کتم بار شانه ام و تصاویر آشفته بار خیالم .
لطفی آنشب سنگین بخانه باز می گشتم .
(نامه ی دوم از کتاب "به تاراج هیچ" نوشته مرتضی رضوان)