تبليغاتX
چپ راست کوک

چپ راست کوک

تحلیلی و انتقادی

 

تسلیت به یک دوست هنردوست!


اخیرا با خبر شدم که دوست عزیزهنر دوست و هنر پرورم "کامران کهنسال" در غم از دست دادن پدرشان در سوگ نشسته اند.

نقش کامران کهن سال در حمایت و تعمیق فعالیت های هنری هنرمندان ایرانی بویژه اهالی موسیقی در وین بسیار پررنگ و ایثارگرانه است.مردی کم حرف، اهل عمل،مهربان وبی ادعا که این روزها وجود چنین افرادی کیمیا است.

 شاید مهمترین خصیصه وویژگی این گیل مرد دوست داشتنی این است که در پشت صحنه و در خفا به هنرجویان و هنرمندان مستعد و علی القاعده به همه ایرانیان و هموطنانش کمک می کند بدون اینکه کمترین چشمداشت مادی و حتی معنوی داشته باشد.

سال گذشته آخرین دیدار ما به همراه شهرام ناظری و برادران طاهری(پژمان و اردوان) و برخی دیگر از نوازندگان همراه چون رضا آبایی،رشیدکاکاوند،بهروز رضایی،سیامک پورفضلی و... رخ داد.در آن زمان نیز کهنسال عزیز مانند همیشه پذیرایمان بود؛از دل و جان؛

کهنسال اهل موسیقی نیست اما مهمتر از آن، اهل دل است ... .

کامران اینک در زادگاه اش است و در مراسم سوگواری.

درگذشت پدر گرامی شان را که او هم از مفاخر گیلان و لاهیجان بوده است صمیمانه به کامران کهنسال و خانواده محترمش تسلیت می گویم و مطمئنم که برادران طاهری،شهرام ناظری و دیگر دوستانی که کهن سال را از نزدیک می شناسند هم اینک در غم او شریکند.

مراسم ختم آن مرحوم هم اینک در منزل پدری کهنسال در شهر رودسر برپا است و مراسم شب هفت مرحوم کهنسال بزرگ روز پنجشنبه ۳۰خردادماه از ساعت ۱۵تا ۱۷ در مسجد جامع شهر واجارگاه رودسر منعقد می شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:0  توسط رضا  | 

 

به تاراج هیچ !


لطفی !
می خواهم در این نامه باز هم اندکی بیشتر به خویش اشاره کنم تا بدانی در کجای زندگی ایستاده بودم و در آغاز آشنائی ما ، چه در من می گذشت .

تازه از بندرعباس بازگشته بودم . خاک آنجا دامنگیر دلم شده بود . علیرغم این ، حکم حاکم بود و من می بایست باز می گشتم . در مدرسه عالی تلویزیون و سینما مدیر دروس شدم . چه سالهای خوبی بود و چه بچه های خوبی آنجا درس می خواندند . همه با آگاهی می کوشیدند . کارم سخت بود اما حضور بچه های خوب زمانه در کنارم شادمانی ویژه ای به زندگیم میداد . سیمای جدی ، معصوم متفکر و بیشتر تلخ دانشیان را ، خنده های شادمانه شیرین جاهد نرم می کرد . رفتار یکسان مهوش مهدابی و سیمای روشنش در کنار علامه زاده برایم فهمی ویژه بهمراه داشت .

دنیای خاص منیژه عراقی زاده ، مهربانیهای خالویان ، متانت سماکار ، نگرانیهای همیشگی خانم گیتی حکیمی ، بالا پایین رفتن های خانم شهین وفایی و ... امتحانات چه حال و هوایی داشت . همه در حال هیجان بودیم . زمانی که بچه ها امتحان میدادند گوئیا امتحان مسئولان مدرسه نیز بود . نه تنها امتحانات شفاهی و کتبی بچه ها در زمینه های مختلف برایمان هیجان انگیز بود بلکه کارهای عملی آنها بیشتر ما را به هراس وامیداشت زیرا آینده بچه ها ، بیشتر به کارهای عملیشان مربوط میشد.وقتی  فیلمهای ساخته شده ی بچه ها برای داوری به هیئت داوران سپرده میشد تا آمدن نتیجه ، ضمن بی تابی ما ، در مدرسه ، سکوت ویژه ای حاکم بود . گوئیا حادثه ای در شرف تکوین است .

مدرسه مادر آن دوره به معنی واقعی هنر بسیار نزدیک بود . جان زندگی در آن جاری بود . چون   همه ی ما با هم در تمام مسایل درس و مشق و کار و مشکلات شریک بودیم . وقتی بچه ها کار میکردند ما از التهاب میسوختیم .

روزی نتیجه همه فیلمهای ساخته شده آمد همه ی فیلمها نمره قبولی داشتند جز فیلم دانشیان چه تاسفی همه را فرا گرفته بود .

خانم وفایی گریه میکرد . من ساکت بودم و خانم حکیمی دنبال راه حل میگشت . سرآخر نامه ای به آقای قطبی مدیر تلویزیون ملی ایران نوشتیم ودر آن توضیح دادیم که پاره ای از نقص های فیلم ناشی از پیوند عجولانه فیلم بوده است . با این نامه ما موفق شدیم تا بتوانیم شبی دیگر با تغییراتی در فیلم ، داوران را برای داوری مجدد به تماشای فیلم بنشانیم .

همه ی بچه ها جمع بودند  . هر که هرکاری می توانست بکند کرد . اما دانشیان آنچه را که میخواست برگزید .
یاد پرویز مقدسی هم گرامی او هم در این زمینه تلاشی بسیار نمود .

تاریخ داوری مجدد مشخص شد . خانم حکیمی برای جلب نظر داروان هر کاری می توانست بکند کرد و چنان صحنه را آراست که دل هر داوری نرم گردد.

داوران آمدند – چه پذیرایی با شکوهی – فیلم به نمایش در آمد . همه تحت تأثیر فیلم بودند چهره ها شادمان بود . خانم حکیمی بیش از همه احساس موفقیت می کرد.
پس از پایان نمایش همه چیز آشفته شد . آقای قطبی از جای برخاستند . گفتند : « خانم پذیرا ئیتان بسیار جالب بود ، مادرتان شیرینی های خوشمزه ای پخته بودند ، اما همه باید بدانید که با قطار نمیتوانید از تلویزیون بگذرید . »

حالت چهره ی فریدون رهنما همیشه در خاطرم زنده است و قطبی به خشم رفت . شادمانی بر چهره ها یخ زد . هیچکس هیچ نظری نداشت . روزگار بدی بود مثل امروز ، شاید کمی بهتر ،  شاید کمی هم بدتر . گوئیا این یک سنت است که در ایران با هیچ تغییری تغییر نمی کند . یکنفر است که می تواند تصمیم بگیرد . دیگر کاری از دست هیچکس ساخته نبود . دانشیان پذیرفت که باید تلویزیون را بگذارد و دنبال کار خویشتن گیرد .
نشستم . او تصمیم گرفت معلم شود . خانم حکیمی بدرستی در جنوب ایران معرفیش کرد و او به پیمودن سرنوشت خویش پرداخت .

حال و هوایم چندان خوب نبود . غروب یکی از روزهای پائیز بود . در زدند سیما آمد برخلاف همیشه پیراهنی زیبا برتن داشت – یاد مادر بخیر – خندید و گفت سیما جان ماه از کدام طرف برآمده است ، سیما در جواب مادر گفت مادر کجایش را دیده اید در کیف خود را گشود کراواتی را درآورد و گفت : مرتضی هم امشب کروات میزند .
هر چند شوخی اش پنداشتم علیرغم این آشفته گفتم :« هرگز » . سیما می خندید و می گفت فقط برای یکبار .
گفتم : نمی شود .
گفت :  برای یک کار درست میشود .
 نمی دانم ، تو بهتر می دانی ، سیما هر کاری میخواست قادر بود انجام دهد و هر بلائی که می خواست می توانست بر سر آدم خراب کند .

ساعتی بعد که تصویر خود را در آینه های تالار رودکی دیدم قیافه ای خنده دار داشتم و بر خلاف سنت روشنفکران زمان ، کراواتی صورتی بر گردن و کت و شلواری سفید بر تن داشتم . هنوز هم آنها را دارم و هر از گاه آنها ر می پوشم .
دلم می خواست کسی در آن قیافه مرا نبیند . خوشبختانه شانس یاوریم کرد و طبق رسمی کهن که سیما داشت و فکر می کنم هنوز هم دارد نه چند دقیقه بلکه بیش از یکساعت دیر رسیده بودیم پشت درهای بسته سالن ایستادیم و صدای موسیقی را شنیدیم .
نوازندگان می نواختند و خوانندگان در بزرگداشت انقلاب میخواندند . نام تو هم در بروشور جزو نوازندگان بود .

گوئیا قلبم از حلقم درآمده بود . مدرسه . فیلم . کار . بچه ها . دانشیان . انقلاب ، سرودهای انقلاب ... گیج بودم . حال تهوع داشتم دلم از انقلاب آشوب بود . اینهمه انقلاب سفید یا سبز برای یک ملت بزیر بند !! سیما می گفت : بهتر است در پایان ترا در پشت صحنه ببینیم در انتظار پایان در گوشه ای نشستیم .
احساس میکردم آب از سرم گذشته است بدون هیچ مخالفت پذیرفتم . موسیقی پایان گرفت بادمجان دور قاب چینان کف زدند . جاوید شاه گفتند . درها باز شد بیشتر کسانیکه خارج میشدند از مقامات بلند پایه ارتش بودند چون جشن بمناسبت یکی از اعیاد دولتی آنزمان بود .

برای ورود به تالار و دیدن تو منتظر شدیم کمی خلوت شود تا بتوانیم در پشت صحنه به ملاقات تو آئیم .
کمی که خلوت شد ، خواستیم از پله های کنار به پشت صحنه برآئیم . گفتند ممنوع است باید از در بیرون تالار به پشت صحنه رفت . از تالار بیرون آمدیم از باغ گذشتیم . پرسان پرسان به در ورودی پشت صحنه رسیدیم . سراغ ترا گرفتیم .
گفتیم : چند لحظه پیش هنرمندان !! رفتند .
باز هم دیر رسیده بودیم .
در خیابان سیما به اصرار می گفت باید بخانه ی لطفی برویم و بگوئیم که کارت را شنیدیم . این بهترین لحظه برای شروع زندگی با لطفی است . گفتن :« سیما جان رحم کن » اما علیرغم میلم در نهایت تعجب ، خود را در تاکسی و در راه خانه تو دیدم .
وقتی رسیدیم پنجره ی اتاقت باز بود تو بر روی تخت دراز کشیده بودی و می نواختی چند نفر زن و مرد در گوشه و کنار لمیده بودند و در عالمی دیگر سیر می کردند .
برآشفته گفتم ! دیگر اینجا جای ما نیست باید زود برگردیم .شاید بدلیل لحن من بود که سیما بدون اینکه بداخل اتاق بنگرد ، قبول کرد و ما بازگشتیم .
هیچ حرفی برای زدن نداشتیم . کراواتم به جیبم ، کتم بار شانه ام و تصاویر آشفته بار خیالم .
لطفی آنشب سنگین بخانه باز می گشتم .

(نامه ی دوم از کتاب "به تاراج هیچ" نوشته مرتضی رضوان)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:54  توسط رضا  |