معضل شعر و ترانه
موضوع کلام،شعر و ترانه یکی از مباحث مهم و اساسی در ساخت آثار موسیقایی(موسیقی ایرانی) است که متاسفانه کمتر مورد توجه آهنگسازان و خوانندگان بویژه نسل جدید قرار می گیرد.این کم توجهی هم به لحاظ مضمون،بداعت،محتوی و هم به لحاظ تلفیق شعر و آهنگ بیشتر احساس می شود.
در بسیاری از آثار تولید شده در سالیان اخیر دیده شده است که خوانندگان و آهنگسازان به کرات از شعرهای تکراری و ترانه هایی که بارها و بارها توسط چند نسل از هنرمندان اجرا شده در آهنگهای جدید و تنظیمهای متفاوت خود استفاده کرده اند به طوری که جنین برداشت می شود که کمبود شعر و شاعر و ترانه و ترانه سرا از معضلات جدی و موانع استفاده از کلام نو در آثار موسیقایی معاصر به شمار می رود در حالی که این دست تنگی تا به این حد و پایه نیست.
یکی از شاعران و ترانه سرایان بنام که اشعار و ترانه های او با صلابت و زیبایی تمام در پیش روی ما است اثار زنده یاد حسین منزوی است. همان که یکی از ترانه هاش با آهنگسازی محمد سریر و با صدای محمد نوری اجرا و جاودانه شده و برای همه ما آشناست:
نمیشه غصه ما رو،یه لحظه تنها بذاره
نمیشه این قافله،ما رو تو خواب جا بذاره
دلم از اون دلای،قدیمیه از اون دلاست
که می خواد عاشق که شد،پا روی دنیا بذاره
دوست دارم یه دست از آسمون بیاد ما دو تا رو
ببره از اینجا و،اونــــــــــور ابــــــــــــــرا بـــــذاره
تو دلت بوسـه می خواد من میدونم اما لبت
سر ِ هر جمـــــــله دلش،میخواد یه امــــــا بـــــذاره
بی تو دنیا نمی ارزه،تو با من باش و بذار
همه ی دنیا من و،همیشــــــه تنهــــــــا بذاره
در اینجا دو غزل از این شاعر نازک اندیش را می خوانیم:
عشق
آن نه عشق است که بتوان برغمخوارش برد
یا توان طبلزنان بر سر بازارش برد
عشق میخواهم از آنسان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد
عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد
دلت ایثار کن آنسان که حقی با حقدار
نه که کالاش کنی، گویی طرارش برد
شوکتی بود در این شیوه شیرین روزی
عشق بازاری ما رونق بازارش برد
عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد
******
ستاره
تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
آتش گرفتم از تو و در صبحدم زدم
با آسمان مفاخره کردیم تا سحر
او از ستاره دم زد و من از تو دم زدم
او با شهاب بر شب تبکرده خط کشید
من برق چشم ملتهبت را رقم زدم
تا کورسوی اخترکان بشکند همه
از نام تو به بام افقها، علم زدم
با وامی از نگاه تو خورشیدهای شب
نظم قدیم شام و سحر را به هم زدم
هر نامه را به نام و به عنوان هر که بود
تنها به شوق از تو نوشتن قلم زدم
تا عشق چون نسیم به خاکسترم وزد
شک از تو وام کردم و در باورم زدم
*حسین منزوی در مهر سال ۱۳۲۵ در زنجان متولد و در سال ۱۳۸۳ در تهران درگذشت و در زنجان به خاک سپرده شد.