تبليغاتX
چپ راست کوک

چپ راست کوک

تحلیلی و انتقادی موسيقي

 

ماجراهای سید اهل سفر(۱)

موسیقی و کرامات سید اهل سفر!

سید اهل سفر همین نزدیکی ها است؛او مدیر و مسئولی است که برای حسن انجام کارها و مسئولیت های محوله دائما به سفر می رود تا هرچه زودتر و سریعتر آنها را حل و فصل کرده و باری را از دوش بنده خداهای بی پناه بردارد.

این سید زحمت کش چندی پیش که مشکلی برای مسعود جاهد بی نوا و نوازنده نی پیش آمده بود و او را ممنوع الکار کرده بودند تا به جای کارکردن و کنسرت دادن بیشتر نزد خانمش که دچار بیماری صعب العلاجی شده بنشیند قدم پیش گذاشت و یک هفته رفت مسافرت و در این سفر خلوت کرد و با خدای خودش به راز و نیاز پرداخت تا بلکه این مشکل حل شود.

هفته پیش هم که مشکل دیگری برای ارکستر سمفونیک رودکی پیش آمد و در آستانه برگزای کنسرتش در جشنواره طواف تا ولایت،کنسرت لغو شد ! سید اهل سفر بلافاصله به مسافرت رفت تا این مشکل را به طرز شدید الحنی!!حل کند ولی خب نشد و جشنواره هم به اتمام رسید ولی انشاالله مشکل این ارکستر در سفر بعدی حتما حل می شود اینجور که نمی ماند!

بله..؛ جانم برایتان بگوید... در یکی دیگر از مشکلات عدیده که همین هفته پیش رخ داد ارکستر سمفونیک در دقیقه نود گفت من کار آقای شریفیان(سمفونی خورشید) را به علت اینکه شش ماه است که حقوق نگرفته ایم اجرا نمی کنیم و یک بار دیگر دست بنده خدا را بد جوری گذاشتند توی پوست گردو...سید هم مثل اسفند در آتش بالا و پائین می پرید و اصلا برای حل مشکل تاب حضر نداشت تااینکه با یک گروه کر به آسیای دور سفر کرد تا بلکه از کرامات کرویان چشم بادامی فرجی حاصل شود و خلاصه این بار با دعای گیرای سید در خاور دور کار راه افتاد ولی خب با آجان و آجان کشی راه افتاد ؛ البته مهم اجرا بود که به طرز وحشتناکی!! شد؛اما حالا باید یکی جلوی  عصبانیت این استاد شریفیان را بگیرد!! 

به هرحال یکی یکی مشکلات موسیقی المنه الله با سفرهای معجزه گر در حال حل و فصل شدن است و اینها همه از کرامات سید اهل سفر است.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 16:58  توسط رضا  | 

 

یک داستان واقعی

ماجرای شخصی به نام میلدرد

نام من میلدرد است؛من قبلاً در دی‌موآن در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم.
مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است. درطول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است.

با این که شاگردان بسیار بااستعدادی داشته‌ام، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام. نام یکی از این شاگردانم رابی بود. رابی یازده سال داشت که مادرش(مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد. برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند. امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنوازد. پس او را به شاگردی پذیرفتم.

رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدامتوجّه شدم که تلاشی بیهوده است. رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی راکه برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد. امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم بایدیاد بگیرند دوره می‌کرد. در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم. در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم."امّا امیدی نمی‌رفت. او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت.

مادرش رااز دورمی‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد. همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد.

    یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید.خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد. البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود.

    چند هفته گذشت. آگهی و اعلانی دربارهء تکنوازی آینده به منزل همهءشاگردان فرستادم. بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم؟".توضیح دادم که، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی."او گفت، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم. خانم آنور، لطفاً اجازه بدین؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم!" او خیلی اصرار داشت. نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند. شاید اصراراو بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد. تالار دبیرستان پر از والدین، دوستان و منسوبین بود.برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم.

 در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه راخراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد.برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد. شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود. رابی به صحنه امد.

لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند. با خود گفتم، "چرا مادرش برای این شب مخصوص، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است؟"  رابی نیمکت پیانو را عقب کشید؛ نشست و شروع به نواختن کرد. وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در دو ماژور را انتخاب کرده، سخت حیرت کردم.. ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم. انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید.

از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت.آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد!هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد.بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند. تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت بکف‌زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند.

  سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او رادر آغوش گرفتم. گفتم، "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی، رابی!چطور این کار را کردی؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت، "می‌دانیدخانم آنور، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است؟ خوب، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد. او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود. امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم.

می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد."چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد. مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکزمراقبت‌های کودکان ببرند؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارترشده است.

  من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم.و امّا رابی
؛ او معلّم بود و من شاگرد؛
زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن وشاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 19:13  توسط رضا 

 

از آنجا که چند روز قبل در مورد اضمحلال موسیقی مطلبی منتشر کرده بودم بی مناسبت ندیدم که این مطلب را در اینجا بیاورم:

شجاعی: در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم

 سیدمهدی شجاعی در آئین بزرگداشت و مرور کارنامه ادبی خود گفت: اگر از منظر 50 سال آینده به جریان فرهنگ در کشورمان نگاه کنیم، متوجه می‌شویم که آنچه رخ داده تا چه اندازه مایه تنزل فرهنگی ما بوده است. به همین دلیل می‌گویم که در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم.
به گزارش خبرنگار مهر، مراسم بزرگداشت و مروری بر کارنامه ادبی سیدمهدی شجاعی، عصر روز سه‌شنبه 12 مهر با حضور رضا امیرخانی، صابر امامی، مجید مجیدی و سیدمهدی شجاعی در موسسه فرهنگی شهر کتاب برگزار شد.
شجاعی در این مراسم با اشاره به اینکه این نشست برای وی یکی از سخت‌ترین نشست‌هایی است که تا امروز در آن شرکت داشته است، گفت: شاید تصور شود که این نشست باید یکی از شیرین‌ترین نشست‌هایی باشد که من در آن حضور دارم، اما به واقع، جنس صحبت‌های این نشست همه از سر تواضع دوستان من بود؛ وگرنه من در حد این همه تعریف نیستم.
وی ادامه داد: راه پیش روی ما بسیار بیشتر از راه طی شده است و بالاتر از آن منزلت و رسالتی است که باید به واسطه این راه طی ‌شود؛ چرا که من وقتی به افق پیش رویم نگاه می‌کنم، تازه متوجه می‌شوم که چقدر راه را باخته‌ایم و چقدر سرمایه از دست داده‌ایم.
شجاعی با اشاره به اینکه آنچه این روزها بیش از هر چیز مرا آزار می‌دهد، وضعیت عمومی فرهنگی است، گفت: اینکه در این مراسم من اکرام و اعزاز شوم، لطف خداست، اما فاجعه‌ای که در حوزه فرهنگ این روزها و سال‌ها شاهد آن هستیم را نمی‌توان به این راحتی فراموش کرد.
نویسنده کتاب «سقای آب و ادب» افزود: ما در حال حرکت در سراشیبی اضمحلال فرهنگی هستیم. اگر از منظر 50 سال آینده به این جریان فرهنگ در کشورمان نگاه کنیم، آنگاه متوجه خواهید شد که آنچه رخ داده و به ویژه آنچه در چند سال اخیر رخ داده است تا چه اندازه مایه تنزل فرهنگی ما بوده است و کاش این فرهنگ که می‌گویم، فرهنگ به معنی خاص آن بود! متاسفانه این اتفاق در فرهنگ عمومی یعنی در جهان‌بینی، اندیشه، آداب و رسوم و ... رخ داده و این همه، آن چیزی است که شاکله یک ملت را تشکیل می‌دهد و من نگرانم که این جریان در نهایت به یک دوره انحطاط و ابتذال فرهنگی منجر شود.
شجاعی در ادامه افزود: باب شده است که دشمن موهومی را متصور شویم و همه چیز را گردن او بیندازیم و بگوییم همه ابتذال فرهنگی ما برگردن اوست، اما خود ما بیشتر از آن دشمن به خودمان ضربه زده‌ایم. دشمن ما را وادار کرد که دروغ بگوییم و آن را سکه رایج میان خودمان کنیم و وقتی این اتفاق رخ داد، طبعا به همراه آن انزوا و فقر هم حاصل می‌شود.
نویسنده کتاب «پدر، عشق، پسر» افزود: وقتی یک مقام ارشد اجرایی به راحتی دروغ بگوید و تهمت بزند، نتیجه این می‌شود که برسیم به این وضعی که امروز شاهد آنیم. وقتی شاهد هستیم که امروز ارزش و ضدارزش جای خود را عوض می‌کند، شک نکنیند که سراشیبی سقوط در کشور آغاز می‌شود ـ که شده است.
شجاعی ادامه داد: اینکه ما دشمن را با فرمول‌های ساده و ابتدایی تعریف کنیم، ساده‌لوحانه است. درست است که حضرت امام(ره) زمانی موضوع دشمن‌شناسی را مطرح کرد، اما نباید از یاد ببریم که چارچوب‌های حضور دشمن همواره ثابت نمی‌ماند. دشمن امروز در کنار مدیران ماست و با آنها تصمیم‌سازی می‌کند و این باعث می‌شود بلاهایی که ما خودمان بر سر خودمان می‌آوریم، بسیار بیشتر از آنچیزی باشد که گفته می‌شود دشمن در حال آوردن بر سر ماست.
وی افزود: توسل به عوامفریبی در سال‌های گذشته زیاد شده است. به اصطلاح هوای عوام‌الناس داشته شده است. همه گفتار و ثقل حرف‌هایمان شده عوام الناس؛ غافل از اینکه همیشه کسی که عوامفریبی می‌کند در نهایت خودش توسط عوام فریفته می‌شود و این موضوع در همه سطوح ما در حال اتفاق است. شما نگاه کنید روزگاری نه چندان دور، هنر و ادبیات فاخر در چه جایگاهی بود و امروز در چه جایگاهی.
شجاعی ادامه داد: دشمن ما را به دروغ و عوامفریبی هدایت و وادارمان کرده تا ارزش‌هایمان را تغییر دهیم. این در نهایت منجر به این شد که افراد بسیار ناکارآمد را در پست‌هایی بگذاریم که دستاودهایمان به راحتی فراموش شود.
نویسنده کتاب «کشتی پهلو گرفته» در ادامه با اشاره به اینکه اسلام این روزها ابزار فرار ما از دین شده است، گفت: این تعریف ما از دین و عمل نکردن به جنس حقیقی آن، این تلقی را در ذهن جوان پدید می‌آورد که اگر دین این است، باید برای کشف حقیقت به دنبال چیز دیگری باشم و راه دیگری برای ارتباط با آسمان بجویم.
وی تصریح کرد: در حوزه امور فرهنگی شاید تصور شود که این اتفاقات بر اساس نادانی و بی‌تجربگی در حال رخ دادن است، اما وقتی این اتفاقات در گذر سال‌ها در کنار هم قرار می‌گیرد، متوجه می‌شویم که یک طراحی هوشمندانه پشت این ماجراست و ما در معرض جدی‌ترین آسیب‌ها قرار دارم و مثلاً وقتی ما به این روند در قالب امری مثل ممیزی کتاب انتقاد می‌کنیم، فکر می‌کنند که گیر ما در خود امر ممیزی است و یا شخص خاصی.
شجاعی ادامه داد: این افراد مقصر نیستند؛ چون که جایگاهی ندارند. در حوزه ممیزی در سیستم جدید از من خواسته‌اند تمام واژه‌های شراب را از کتاب‌هایمان حذف کنیم و به جای آن نوشیدنی قرار دهیم! حال تصور کنید اگر بخواهیم حافظ را با این وصف منتشر کنیم، چه اتفاقی می‌افتد. من حتی فکر می‌کنم قرآن هم با این وزن در شرایط موجود قابل چاپ نباشد. از طرف دیگر به من می‌گویند از زبان رئیس جمهور آمریکا هم حتی نباید در ایران کلمه اسرائیل بیرون بیاید و در کتاب چاپ شود. به من می‌گویند که چرا در کتاب شما فرعون، دیالوگ‌های ضدتوحیدی دارد. این مثال‌ها به نظر من اتفاق نیست. یک مدیریت و سیاست‌گذاری ویژه پشت آن است که باعث می‌شود آثار افرادی مثل امیرخانی، کمال تبریزی، رسول صدرعاملی و محمدرضا بایرامی و احمد دهقان در ارشاد خاک بخورد و البته کسی نیست پاسخ بدهد که به راستی ممیزهای ارشاد چقدر بیشتر از این افراد درد دین و انقلاب دارند؟
وی با اشاره به دیدار خود با وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی نیز گفت: با شخص وزیردراین رابطه صحبت کردم، اما متوجه شدم گویا ایشان خیلی اهل این حرف‌ها و در جریان موضوع نیستند. یعنی اگر ایشان را جای وزیر نفت و با کشاروزی هم می‌گذاشتیم، فرقی نمی‌کرد، اما آنچه رخ داده و موجب این انتصابات می‌شود، سیاستگذاری اشتباه است.
شجاعی در ادامه با اشاره به اینکه آنچه به عنوان دین در حال ارائه است، آنی نیست که حقیقت دین باشد، افزود: اصلی‌ترین وظیفه هنرمندان و اهالی قلم، معرفی ماهیت دین است. ما چیزهایی را از دل اسلام درآوردیم که در اسلام نبوده است و این تعریف از دین طبیعی است که ما را به انحطاط می‌رساند.
وی افزود: این مایه افتخار نیست که کسی در حوزه موسیقی مسئول باشد و بگوید که من از بچگی از صدای شجریان خوشم نمی‌آمد. اینها اتفاقی نیستند. این یعنی حرکت هوشمندانه ما در راه حرکت به سمت اضمحلال و هر کدام از ما باید به سهم خود نقشی در جلوگیری از آن داشته باشیم. تعریف ما از دین این روزها شده بالا رفتن از دیوار خانه مردم به بهانه جمع‌آوری ماهواره‌. کجای فرهنگ اهل بیت (ع) چنین کاری ارائه شده است؟ در هیچ کجای تاریخ و سیره اهل بیت (ع) اجازه این کار داده نشده است.
شجاعی با اشاره به اینکه باید در تعاریفمان تجدید نظر کنیم، افزود: هنر به واسطه الهام هنرمند است که دینی و غیردینی می‌شود و لذا هر اتفاق هنری که در هنرمند رخ دهد؛ چه بفمد و چه نفهمد از آن خداست. ما به هر پدیده شگفتی که در تاریخ بپردازیم، آن پدیده در جای خود است و ما هم در جای خودمان و این یعنی هر لحظه ماییم که برای رسیدن به اصل آن پدیده باید رشد کنیم.

 

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 11:46  توسط رضا 

 

 

ریاست بی ریاست

به نظر شما اگر رئیس یا مدیر دفتر موسیقی یک آخوند و یا روحانی می بود وضع موسیقی بهتر نمی شد؟!این سوالی بسیار جدی است و اصلا من باب شوخی و طنز طرح نشده است.شما ببینید یک هنر مند در استیصال کامل به سر می برد و بلاتکلیفی او را به شدت می آزارد آن وقت مدیر همکارش به جای اینکه همراهی کند و در جهت حل مشکل برآید چه واکنشی نشان می دهد!اصلا مگر مدیر و مسئول برای برطرف کردن اینگونه موانع مسئولیت نمی پذیرد؟متاسفانه در این مورد خاص دوست عزیز و هنرمند آهنگساز که مدتی است بر مصدر مدیریت دفتر موسیقی نشسته به جای اینکه موانع را از سر راه بردارد می گوید مشکل از جای دیگری است و به او مربوط نمی شود؛ خب اگر اینطور است پس وظیفه مدیر موسیقی چیست؟چه کسی باید از حقوق ضایع شده افرادی مثل مسعود جاهد(نوازنده نی) دفاع بکند؛البته نهادهایی مثل خانه موسیقی که اساسا برای دفاع از حقوق صنفی هنرمندان تاسیس شده است در اینگونه موارد باید وارد عمل شود.توصیه می کنم مصاحبه ایشان را حتما بخوانید:http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1441938

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 18:0  توسط رضا  |